! فقط خدا میدونه
... آدما تند و تند از جلوی
دوربین عبور می کنن.بعضیا تو دوربین زل می زنن،بعضیا با تعجب به دوربین نگاه می
کنن و اکثرشون اصلا پی به وجود دوربین نمی برن.اگر هرروز همون دوربینو همونجا جا
بزنید هیچ چیز عوض نمی شه...بعضیا تو دوربین زل می زنن،بعضیا با تعجب به دوربین
نگاه می کنن و اکثرشون اصلا پی به وجود دوربین نمی برن... اگر از دور به این اکثریت نگاه
کنی همیشه دارن یه کار می کنن و هیچ وقت تغییر نمی کنن. کاری که همیشه دارن انجام
می دن تغییر دادنه (نه تغییر کردن). ماجرای تهرانی که باغ هاش انار
داشت و حالا نداره، ماجرای همین تغییر دادنه.تغییری که بدون توجه به عواقبش برای
دیگران به فکر مزایاش برای خودمونیم.چشم که باز می کنیم می بینیم همه چیز عوض
شده.شهرمون عوض شده،بیماریا عوض شدن،آدما عوض شدن،طهران عوض شده (تهران) و حتی
میوه ها و خوردنی هامون هم عوض شدن(خوردنی های فرنگی).همش به اندازه ی از جلوی
دوربینی رد شدن.جالب اینکه همه این تغییرات تنها تابع جریان هواست!... حالا اگر از این آدمهای بی حواس
بپرسیم " خب ، اوضاع چطوره؟ " سرشون رو به نشانه رضایت بالا و پایین می
برن. شاید این آخرین تلاششون برای اثبات خوشبختی ظاهریشون باشه... "مسعود بخشی" با مضحک
جلوه دادن این موضوع ِ دوربین و تغییر،قصد داره تا اون اکثریت رو با استفاده از
آهنگهای خنده آور،حرفهایی که لبخند رو به لب خشک می کنن و پیش بینی آینده ای که به
زودی گریبان 100% آدمها رو می گیره، از اوضاع با خبر کنه...و باز هم فقط عده معدودی(مثل
پیرمرد مهاجر) در لابلای تعریف و تمجیدهای اغراق آمیزشون،با صداقت از شهری که دوست
داشتن بهتر بود حرف می زنن و از محکوم بودنشون به ترک جایی که دوستش دارن. آقای بخشی برای رسیدن به هدفش از
یک مجموعه سفر رفت و برگشتی به تهران قدیم و جدید کمک می گیره... ... اون روزا طهران یک چیز منحصر
به فرد داشت:..."انارهای
سرخ و شیرینی دارد که نظیرش هیچجایی یافت نمیشود."... اما چیزای دیگه ای هم داشت مثل
وبا،طاعون و هزار بیماری ای که سوغات بی بهداشتی و فقر آدما بود... پیرمرد پنبه زن،پنبه می
زند... ... تهران امروز اگرچه آدم های
سالم و بی مرضی(!) داره اما هزارویک معضل دیگه داره که باعث نیمه کار موندن پروژه
فیلم میشن. تهران کم و بیش همه ی ویژگی های مدنیت را داره اما حالا تنها چیزی که در
باغ های تهران پیدا نمی شه اناره...انار سرخ و شیرین... فیلم تهران انار ندارد از یک پیشنهاد
سفر به تهران به دختر لر شروع می شود اما این سفر آن قدر پیچیده می شود که تمام
نمی شود.گروه فیلمسازی خسته و سرگردان از این همه کار که بیهوده می خوانندش می
خواهند کار را تعطیل کنند.انگار این همه معضل هیچ راه حلی برایشان باقی
نگذاشته.انگار فقط راوی یک تاریخ بودند که با کنار هم چیدن وقایع دیروز و امروز و
با استفاده از جلوه های صوتی و تصویری می خواسته اند چشم ما را بازتر کنند... پی نوشت: در آینده ای که ما
نخواهیم بود، ماجرای بهای تغییر و انارهای خشکیده ی باغ های تهران در مقیاس
وسیع تری گسترش پیدا خواهد کرد... پی نوشت 2: اگر یک بار دیگه می
نوشتم می گفتم لطفا تهران انار ندارد رو نقد نکنید،خودتونو نقد کنید.ما در این
فیلم به همه ی مشکلات گریه آور زندگی خودمون داریم می خندیم...! پی نوشت 3 : بدون شک اگر زبان
طنز، موسیقی جالب و ریتم تند فیلم نبود شاهد مستند جذابی نمی شدیم. پی نوشت 4 : گذشته و حال را
دیدیم...آینده می ماند و آیندگانش... بیشتر موقع هایی که سوار ماشین ها و اتوبوس ها می شم، بی اختیار چشم به چشم آدم ها می دوزم.طوری که توجهشونو جلب نکنم.اکثر آدم ها حس غریبی تو چشماشونه.مخصوصا وقتی تنهان.حتی وقتی یکی باهاشونه از نگاشون می شه فهمید ناراحت اند یا خوشحال.اون روز طبق عادت ناخواسته ام به آدم ها نگاه می کردم. آفتاب داغ بود.ازون ظهرایی بودکه الکی دلشوره دارم و منتظرم یه اتفاق بیفته. چشم انداختم به اونطرف خیابون. یک نفر کنار خیابون طوری که پشتش به من بود زیر آفتاب ایستاده بود و به ماشین ها و تاکسی هایی که براش بوق میزدن توجه نمیکرد.اما انگار منتظر بود.گهگاه با کیف چرمی قهوه ای رنگ تو دستش بازی میکرد یا یا سرشو به بالا یا پایین تکون می داد.نیم ساعتی همونجا ایستاده بود.حتی یک بار هم به موبایلش نگاه نکرد یا به کسی زنگ نزد.رفتارش به نظرم عجیب و بی معنی اومد.با اینکه طبق معمول وسط ظهری حال و حوصله تو خیابون موندن نداشتم اما دلم می خواست سر از کارش دربیارم و ببینم موضوع چیه.هرچی بیشتر رفتارشو می دیدم کنجکاوتر می شدم.اما مردم اونقدر سرشون به کار خودشون بود که ایستادن یه آقا کنار خیابون به نظرشون عجیب نیاد.فکر کردم حتما اگه جای آقاهه یه خانم اونجا ایستاده بود چی می شد! عینک آفتابیمو به چشمم زدم و از ماشین پیاده شدم.با قدم های شمرده و عادی به طرفش رفتم.از پشت نمی تونستم سن و سالشو تشخیص بدم.به بهونه ی تاکسی گرفتن خودمو به کنارش رسوندم.منتظر بودم برگرده و نگام کنه.اما انگار نه انگار.یکم که واستادم دیدم فایده نداره.خیلی ضایع بود ساعتو ازش بپرسم.بی معطلی کلاسور تو دستمو انداختم زمین جلو پاش.فکر کردم شاید مهمترین مصرف این کلاسور همینجا باشه! در کوتاه ترین زمان ممکن،طوری که اصلا انتظارشو نداشتم دولا شد تا کاغذای پخش شده رو زمینو جمع کنه.منم سریع نشستم.سرشو بالاخره به طرفم گرفت تا نگام کنه.چه بوی عطر تندی میداد.چشماش که به چشمام افتاد برخلاف انتظارم کوچکترین تغییری تو قیافه جدی و عبوسش حاصل نشد.چند لحظه ای فقط نگام کرد.اما طوری نگاه می کرد انگار که اصلا منو نمی بینه. سریع بلند شدم.مقنعه امو صاف کردم و دست و پا شکسته معذرت خواهی کردم. تو دلم به خودم فحش دادم که آخه به تو چه که این اینجا چیکار میکنه.جزوه ها و کلاسورم تو دستش بود. گفتم: "شما هم منتظر تاکسی بودید؟" انگار نشنید که جواب نداد. با بی جرئتی سرمو بالاگرفتم و بلند تر : "گفتم شما هم..." نگاهش که کردم چشمم به امتداد نگاهش افتاد.جواب سوالم اون بالا بود.بالای اون برج سفیدرنگ.یه لحظه چشمام خیره موند.چند بار پلک زدم تا مطمئن شم.چرا زودتر نفهمیده بودم؟ فاصله ی اینجا تا اون بالا اونقدری بود که بتونم خودمو توجیه کنم.بالای برج اون طرف خیابون یه دختر رو لبه پشت بوم ایستاده بود.نه انگار نشسته بود.پاهاشو از رو لبه پشت بوم تکون می داد.انگار کسی متوجهش نبود.پایین برج خلوت بود.آدما سرشون یا تو موبایل بود یا ساعتشونو نگاه می کردن که قرارشون دیر نشه یا چشمشون دنبال مسیر دخترا بود. از دیدن این صحنه پاهام سست شده بود و دلم شور میزد.از اینکه هر لحظه خودشو بندازه پایین می ترسیدم. بالاخره با حالت داد گفتم: چرا کاری نمی کنید؟؟ داره خودشو پرت می کنه پایین.زنگ بزنید پلیس یا آتش نشانی تا منم یه فکری کنم. چشمش هنوز به اونجا بود.انگار منتظر بود دختره پرت شه پایین و متلاشی شدنشو کف خیابون تماشا کنه بعدم بیان تکه های تنشو از رو زمین داغ جمع کنن. تو لحنش نفرت بود یا بی خیالی تشخیص ندادم: - یکی کمتر...چه فرقی می کنه؟ از حرفش جا خوردم.قبل از اینکه تصمیم بگیرم چی جواب بدم دهنم باز شده بود. - پس داری آمار کم و زیاد شدن جمعیت زمینو میگیری... بدون اینکه روشو به سمت من برگردونه گفت: - نترس...نمیندازه...توام واستا نگاه کن. از بی تفاوتیش خیلی عصبانی شدم.دستام می لرزید.دلشوره داشتم.اخه آدم اینقدر بیخیال؟دیدم بهتره جواب ندم و خودم از وقت استفاده کنم.نمی دونم برا چی داشت نگاه می کرد؟ تو کیفم دنبال گوشیم گشتم.هول کرده بودم.تا گوشیم پیدا شد شماره رو گرفتم ...1...2...5...دختره بلندشد.بند کیفشو از بالای سرش در آورد و گذاشت پایین.هیچکس انگار نمیدید.دویدم طرف خیابون.یه نفر ازون طرف خط جواب داد : الو بفرمایید...الو... صدام در نمیومد.عرض خیابونو میدویدم.سرمو بالا گرفتم ببینم هنوز اون بالاست یا نه.داشت رو لبه راه میرفت.دستاشو از دو طرف باز کرده بود.یه چیزی انگار دستش بود.یه کاغذ سفید بود.انگار یه نامه بود.ناگهان صدای بوق ممتد ماشین اومد.سرمو پایین گرفتم.صدای بوق ماشین میومد.دستمو گرفتم جلو صورتم.آفتاب داغ داغ بود.بعد دستم خونی شد.از بین انگشتام نگاه کردم.کاغذ نامه رو بین زمین و هوا دیدم که به کف زمین نزدیک تر می شد... پي نوشت: مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد! به روز شد.
1.می گفت از زدن اون حرفا
منظوری نداشته.نمی خواسته یاد اون روزا رو زنده کنه.یادم رفته بود.سرگرم روزای
شیرین شده بودم.یادم رفته بود از کجا شروع کردیم.چهلم عموش بود که پیدام شد.درست
وسط مجلس ختم و گریه و زاریاش.هشت سال بود که مریض بود.ماجرای عموش گذشت و کار به
من رسید.وقتی شناختمش پشیمون شدم.خجالت کشیدم.هرروز یه بهونه میاوردم.نشد.دیر شده
بود.گفت یه بار یه جمله گفتی از خودم بدم اومد.بعدا اینو گفت.وسط قهقه ی خنده
م.خنده ام تبدیل به بغض سنگینی شد.گفتم غلط کردم.عصبانی بودم.گفت راضیه ازون
اتفاق.دوباره همه چیز جلو روم زنده شد.اون شبای عجیب،حرفا،اتفاقا...پاک یادم رفته
بود.دید حالم عوض شد سریع حرفو عوض کرد.از دانشگاه و درسم پرسید.گونه هام خیس اشک
شد و تا چندروز سر درد بدی گرفتم.گوشیش فردا خاموش بود و از فردا من دیگه خبری ازم
نبود.هیچ وقتم خبری ازم نشد.اونجایی که داشتم قهقهه می زدم تو اوج بودم.از اوج
سقوط کردم.دیگه هیچوقت قهقهه نزدم.از اوج گرفتن فراری ام.لبخند میزنم. 2.
اصلا یادش که میفتم اشک تو چشمام جمع میشه.فکر نمی کردم اینطوری تموم شه.پسرش چقدر شبیهش شده بود.چشمای آبی،موهای قهوه ای،صورت
گرد و سفید... نه مساله فقط چشمای آبی و صورت
قشنگش نبود.طرز فکرشو همه دوست داشتن.واقعا همه دوستش داشتن.حتی اگه بهش حسادت می
کردن.حسادت هم داشت. 3.
اولش هوا تمیز بود.گفتیم بعد از مدت ها بریم یه گوشه بشینیم ببینیم چه مرگمونه.بعد
هوا کثیف شد.چشمام می سوخت اما کوتاه نیومدم.ازون بالا تا پایین شریعتی راه
رفتیم.فهمیدیم واقعا هیچ مرگمون نیست.شاید یه سفر اروپا حالمونو بهتر کنه.مساله
این بود که ایتالیا بریم یا اسپانیا یا فرانسه؟! من رفتم اصفهان.قرار شد اون بره
ایتالیا.بعد گفت منو روانشناسی کن خانم مهندس.گفتم خوشگل.مسولیت پذیر.مشکل
پسند.مغروری اما خودخواه نیستی.اعتماد بنفس بالا.محکم.باشعور.منو دوست نداری...دروغ
گفتم.بعد همه چپ چپ نگام کردن.من غصه می خوردم و اون چشمامو
انکار می کرد.نشسته بود روبروم بستنی کوفت می کرد.می گفت مالیخولیایی شدی دختر! 4.برا من که
عشق هیجان و خرابکاری بودم بهترین انتخاب در ِ باز ِ باغ بود.اونم بدش
نمیومد.دستشو گرفتم کشوندمش پشت دیوار.اونجا کسی نمیدیدمون.بعد با خیال راحت تو
باغ ماجراجویی کردیم.یه نفر شاید پشت درختا داشت نگاه می کرد. آخه اونجا پر درخت
بود.یه دونه گیلاس هم پیدا کردیم.رو درخت بود.جفت نداشت.خیلی تنها بود.اونجا
پروانه هم داشت و یه برگ خیلی خیلی بزرگ رو زمین کنار درخت بود.صدای عجیبی میومد
از ته جنگل.صداهه نزدیک تر که شد فرار کردیم.بقیه دنبالمون می گشتن.دیوار کاهگلی
دور باغ داشت میریخت... تو یخچال فقط یه دونه
سیب بود.یه سیب قرمز خوشگل ِ مارک دار.تعجب می کنم کسی نخورده بودش این همه
وقت.چند وقتی بود لب به سیب نزده بودم.گرفتم دستم از نزدیک نگاش کردم.تمام روزنه
های زرد رنگشو نگاه کردم.سیب می بینم یاد سزا میفتم.حتما خیلی براش سیب
معنی داره.واقعا هم معنی داره. هنوز منگ خواب بودم.دوباره برگشتم رو تختم.یه گاز
سطحی از سیب زدم. هروقت می خواستم دندون شیریام بیفته مامانم می گفت یه سیب بردار
محکم گاز بزن.خوشم نمیومد سیبه خونی شه.برا همین همیشه وانمود می کردم محکم گاز می
زنم.اما حواسم بود دندونم کنده نشه.خوشم نمیومد. دور تا دور سیبه رو گاز
زدم.اگرتو مهمونی ای جایی بودم باید به رسم مهمونی خیلی شیک و تمیز با چاقو نصفش
می کردم.اما گاز زدن یه حس دیگه داره.سیب گاز بزنی و فلسفه بخونی. یا هرچی. گفتم مهمونی، چشمم به
ردیف کفشام افتاد.سه چهار جفت کفش نوی قهوه ای-نارنجی دارم.هیچ کدوم از کفشام به
این مانتو روسری جدیده نمیاد.چیکار کنم پس فردا؟خیلی بهش فکر می کنم.همیشه همین
طوره.هرچی خوشم میاد می خرم بعد می بینم یا شبیهشو داشتم یا می مونم چه طوری
اینارو با هم ست کنم! واسه همین بابام همیشه
بهم می گه ولخرجی می کنی.اما واقعا اینطور نیست.اینم مثل خیلی چیزای دیگه نمیشه
بهشون اثبات کرد.اصلا تلاشی در این زمینه ام نکردم که به کسی ثابت کنم واقعا الکی
خوش و ولخرج نیستم اما به تو لحظه زندگی کردن و راحت خرج کردن اعتقاد دارم.خب چه
اشکالی داره؟ از الان پول ذخیره کنم واسه روز مبادا؟! چه خوشگل گاز گازی شد
سیبه.مثل مجسمه های هنری.اگر یه دوربین حرفه ای چیزی داشتم حتما ازش عکس می
گرفتم.مثه اون دوستم که عکاسه. یه بار یه عکس ازش تو فلیکر دیدم که از نزدیک یه
سیبو گرفته بود.خیلی هنری بود.شاید اگه عکاس بودم استعدادم خیلی بیشتر شکوفا می
شد.سعی می کنم آشغال سیبو از همین فاصله پرت کنم تو سطل.نشونه گیریم حرف
نداره.هروقت میریم دماوند تمرین تیراندازی می کنم.دبستان که بودم یه معلم داشتم
میگفت نعمت خدا رو نباید حروم کرد.میگفت هروقت سیب می خوره فقط دمش می مونه.چشمام
اون موقع چارتا شد.یعنی اون هسته ریزاشم می خورد؟همون روز تا رفتم خونه امتحان
کردم.اخلاقمه.همه چیزو خودم باید برم توش تا بفهمم.گوشم بدهکار کسی نیست. خفه شدم
تا تونستم کل سیبو با تمام هسته و پوسته ش بخورم!زیادم بد نبود.اما بار اول و آخرم
بود.با افتخار دمشو نشون بابام دادم.گفت منم همیشه همینطوری سیب می خورم.چه جالب!تا
حالا دقت نکرده بودم.فکر میکردم معلمم یه قهرمانه! رو تختم لم می دم و موهامو
جمع میکنم بالا.باز چشمم به کیف و روسریم میفته.اگه باز کفش بگیرم بابام کلّمو
نکنه؟البته باید قانعش کنم آدم هرچی می خره بالاخره یه جا می پوشه.تاحالا کی دیده
یه خانم یه چیز نپوشیده داشته باشه که رو دستش مونده باشه؟پا می شم برم دوش
بگیرم.بهتر از فکر کردن به ست لباس و اینجور مزخرفاته.اصلا گورپدر سِت.کی گفته رنگ
کیف و کفش آدم بایدحتما یکی باشه؟ "من اهل سیاست نبودم و
نیستم." این روزا همـــه ی آدما به نوعی
اهل سیاست شدن.چهره های سیاسی رو از بس توی تلویزیون و سایت ها و روزنامه ها دیدیم
به خوبی میشناسیم.در مورد اتفاقات نظر میدیم و وقتی هرچی دلمون خواست می گیم اکثرا
آخرش اون جمله ی اول رو جوری میگیم که انگار هرکس اهل سیاست باشه خیلی کار بدیه! حرف و نظر و نقد و شکایت سیاسی و
اخلاقی زیاد دارم اما هرکاری می کنم دستم به نوشتن نمی ره اینجا. تعبیر چند تا خوابی که دیده بودم
رو به وضوح این روزها می بینم.هنوزم شبا راحت و آروم و درست نمی خوابم.خودم که بد
خواب بودم اما چند روزه خواب اصلا بهم نمی چسبه! حالا علاوه بر سکوت مطلق،تاریکی
مطلق و عدم داشتن دغدغه ی ذهنی، نیاز به یک پلیس امنیت رو هم در کنار تخت خوابم
احساس می کنم!(ترسو نیستم،محافظه کارم!) دیشب خواب دیدم بعد از یک هفته
خونه نشینی رفتم بیرون.با لباس خواب و موهای باز تو خیابون راه می رفتم!بعد
برادران محترم گارد امنیتی پیدایشان شد.باتوم های بزرگشون آماده ی کتک زدن هر
بدبختی بود که بهشون نزدیک می شد.کنار دیوار صف کشیده بودن.وقتی بهشون نزدیک شدم
با قیافه ی معصوم و مظلوم و لب های جمع شده، آروم گفتم : منم می زنید؟ همگی باتوم هاشون رو پایین آوردن
و با دستشون به طرف خیابون اشاره کردن و گفتن: برو. (حتما با خودشون که فکر کردن
دیدن من واقعا زدن ندارم.اونم با باتوم! نهایتش اگه براشون خطری داشته باشم می
تونن با یک دست پرتم کنن اون طرف خیابون!) من هم شاد و خوشحال از اینکه با
قیافه ی مظلومانه م تونسته بودم دل یک مشت مرد عصبانی و گنده رو نرم کنم به مسیرم
ادامه دادم و با همون لباس خواب به تختم برگشتم تا صبح که می خوان بیدارم کنن در
رختخوابم حاضر باشم! پی نوشت 1. اگر تعبیر خواب بلدید
خوابم رو تعبیر کنید.باور کنید خیلی از خوابام تعبیر می شه.کسانی که بعدا معلوم شه
درست تعبیر کردن حقشون محفوظ خواهد بود! راهنمایی: در همین باب یکی گفت:
"چیزیت نیست.چون در طول روز می ترسی بری بیرون و "خانه زده" شده
ای، شب ها در خواب می ری می گردی و بعد هم مثل دخترای خوب بر میگردی سرجات." پی نوشت 2. تقریبا هرشب خواب می
بینم که گاهی تعبیر می شه.بعضی وقتا مال زیاد فکر کردنه اما بعضیاش اصلا مربوط به
فکرای من نمی شه.می دونید علتش چیه یا از نظر روانشناسی یا علمی چه دلیلی می تونه
داشته باشه؟ گفت: تا حالا شده از مرگ بترسی؟ گفتم: از زنده موندنم بیشتر
نگرانم. گفت: چرا؟! زنده بودن که ترس
نداره. گفتم: مسئولیت که داره.آدم از
جایی که بهش تعلق نداره می ترسه نه خونه ای که باید بهش برگرده. گفت: پس چه بد مهمونایی هستیم
ما. گفتم: مهمون نیستیم. مأموریم! گفت:مأموریتمون چیه؟ گفتم: ساده است! آدم بودن. گفت: سخت نیست... گفتم: اگر انجام شده بود که تا
الان برگشته بودیم... گفت: راستی!...خونه ی تو
کجاست؟...
پی نوشت1: ریشه ی اکثر مشکلات مالی آدم ها رو در فقر فرهنگی
می دونم.به کسی رأی می دم که فقر فرهنگی رو درمان کنه، قبل از هرگونه تلاش بی
سرانجام برای حل فقر اقتصادی. پی نوشت 2: پدرها! مادرها! بچه های زیر 12 سالتونو تو کوچه
در حالی می بینم که کنار دیوار نشسته و با دوستانشون سر در گوشی موبایل برده و با
حالت عجیبی چیز نگاه می کنند! اون پسرک کوچولو که شرط می بندم دبستانی بود مال
کیه؟ تو کوچه داشت با موبایل حرف می زد و نمی دونم چرا وقتی متوجه شد یکی داره پشت
سرش حرکت می کنه صداش رفت پایین و پایین تر و مکالمه ش با "من رسیدم
خونه...مواظب خودت باش!!!" تموم شد. پدرها، مادرها! جمعشان کنید لطفا، که دردسر می شوند! پی نوشت 3: چرا بعضی ها نمی فهمن؟؟!...باز هم سکوت می کنم به رسم ادب... دیشب ساعت 1:30 بود و داشتم تحقیقمو تایپ می کردم.کم کم خسته شده بودم و داشتم
همین طوری بین فایلای ندیده ی کامپیوتر می گشتم که چشمم به یه power point افتاد که ندیده بودم.احساس خیلی بدی بعد از دیدنش بهم دست داد.گذاشتمش
تو لینکا که اگر خواستید دانلود کنید ببینید.حقیقت چه قدر تلخه! :( ساعت 22 : تلویزیون اخبار داره.
تازه از خواب پا شدم.خواب دیدم گنجشک ها روی جنازه ام گِل پرت می کنن جای
گُل!....یکراست به طرف آشپزخونه میرم...با موهای آشفته و لباس درهم...3 تا تخم مرغ
نیمرو می کنم...روغن یادم رفت... بدون تشریفات شام می خورم... ساعت 23:30 : فیلم سینمایی داره.به
نظر جالب میاد...حوصله شو ندارم...خوابم میاد...جزوه هامو بر میدارم روی تختم دراز
می کشم... ای بابا! اینا که جزوه هام
نیست...! ساعت 1 : وااای ! باز فصل تجدید تبلور
پشه ها شد! گرسنه ام...عین جنازه ها بلند می شم می رم آشپزخونه...پنجره باز مونده،
می گم چه قدر سردمه...صدای آژیر پلیس به خونه نزدیکه...چه بهتر...امشب تنهام! ساعت 2:20 : کیه این موقع شب sms می ده؟!! ...
" ببخشید نازنین خانوم، راستی گفتید چه رنگی رو بیشتر دوست دارید؟!!" ساعت 5 : تلفن زنگ می زنه.... از خواب
میپرم... یه نفر ازون طرف : " تو چرا هنوز بیداری؟؟؟" ساعت 5:30 : بذار ببینم امروز
چهارشنبه است یا پنجشنبه؟! آخ آخ فکر کنم کلاس داشتم...! ساعت 6 : من حاضر و آماده جلوی
در...گریه ام داره در میاد... راستی! مگه من دیروز آنالیز
نداشتم؟!! امروز پنجشنبه است! دوباره بر میگردم داخل....لباس
ها شیرجه به داخل کمد،نازنین به رختخواب... ساعت 6:45 : صدای گریه ی بچه ی
همسایه...صد رحمت به کلاغ ها! ساعت 7 : خوابم نمی بره انگار!! چای
درست کنم الان می رسن...غرغر ممنوع! ساعت 7:15 : زنگ می زنم بابام: -
کجایید بابا؟نرسیدید؟ - بچه جان!چرا
این وقته صبح بیدارمون کردی مگه خواب نداری؟اصلا می دونی ساعت چنده؟!! با خنده گفتم: نه! لذت گرفتن شماره ات از حفظ و دیدن sms هات بدون داشتن اسم رو با هیچ چیز عوض نمی کنم... با لبخند ساده ای شماره مو از تو گوشیش پاک کرد و رفت... نمی دونم...انگار یادش رفته بود قبلش شماره مو حفظ کنه! . . . شماره شو هنوز از حفظم... ده نمکی رو خیلی قبل تر ها با روزنامه های جنجالی و سیاست داغش می شناختم و در ذهنم همیشه "مسعود ده نمکی" یک متعصب خشک افراطی بود که می خواد همه چیزو به شیوه خودش عوض کنه.بعد مجله اش رو که تعطیل کردند گفتم زیاده روی کرده بود پاچه شو گرفتن! کم کم صدای مستندهای واقعی و جنجالیش بلند شد. فکر کردم حتما نگرانه.می خواد کاری کنه. اخراجی های اولش رو پسندیدم.سبک تازه ای از سینمای دفاع مقدس که معنی ایثار و از خود گذشتگی رو به خوبی نشون میداد.هرچند که همون جا هم شاکی بودم که بهانه ی اصلی اخراجی ها عشق زمینی بعضی از لات های محل بود نه دفاع از کشور و میهن پرستی! اخراجی های 2 رو کمی دیر تر از بقیه دیدم،بعد از سوپر استار.اما این جا بود که ده نمکی رو تقدیر کردم.با همه ی ایرادها و انتقادهایی که شنیدم و دیدم. اما احساس کردم می پذیرمش!چون شیوه ی حرف زدن با مخاطب عام رو میشناسه. هروقت کسی دشمن زیاد داره بیشتر به خوب بودنش شک می کنم... و اکثرهم لا یعقلون!... سخن کوتاه اینکه، منتظر سومیشیم! وبلاگ مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید! به روز شد. لطفا در نظر خواهی شرکت کنید! یک عدد لیست بلند بالا از کتابایی که می خوام امسال از نمایشگاه کتاب بخرم تهیه کردم. بااینکه در طول سال رفتن به یک کتابفروشی معمولی و خرید چند عدد کتاب خیلی راحت تر از مشقت های رفتن به نمایشگاست،اما هنوز عاشق گشت و گذار تو شلوغی کتاب ها واعصاب خوردی های ناشی از اون و حتی سر زدن به غرفه های کودکان ، به یاد کوچولویی هام هستم! هرسال نزدیک نمایشگاه که می شه احساس بهار می کنم و این احساس بهاری ارتباط مستقیمی با خاطرات کودکیم در نمایشگاه داره. ( می دونید که من هم مثل اون روانشناس مشهور،همه چیز رو به کودکی آدم ها ربط می دم و در نتیجه رد همه ی احساسات و ابعاد شخصیتیم تو بچگیم یافت می شه! ) هر سال دست در دست بابام می رفتم نمایشگاه و اجازه داشتم تا اون جایی که خودم می تونم کیسه هامو حمل کنم کتاب بخرم! حالا امسال چه کسی قراره بار کتابهامو بر دوش بکشه هنوز نمی دونم! پی نوشت:نه در مصرف بنزین،نه نان و نه حتی چت صرفه جویی می کنیم، در مصرف کتاب چرا! گاهی وقتا نعمت های اطرافمون اون قدر زیاد می شن که به ناشکری عادت می کنیم. حتما دیدید بعضی آدما چه قدر از همه چیز و همه کس شکایت می کنند. همیشه در حال غر زدن از بدی اوضاع هستند. همیشه به نادانی این جور آدما که تعدادشون کم نیست تاسف می خوردم.اما خودم تو چند هفته اخیر، قدر یکی از بهترین نعمت هایی که داشتم رو نمیدونستم و مدام درموردش غر می زدم.حالا هنوز نمی دونم از دستش می دم یا نه؟ فقط خیلی نگرانم.اون قدر که جرئت نمی کنم پی گیری کنم ببینم چه اتفاقاتی قراره بیفته؟ خواستم بگم " لازمه" گاهی وقتا قبل از اینکه دیر بشه به دور و ورمون خوب نگاه کنیم و فکر کنیم می تونست اوضاع خیلی بدتر از این باشه و اون وقت از خدا تشکر کنیم،به خاطر همه ی ریز و درشت هایی که مثل تابلوهای تو اتاق اون قدر تکراری شدن که دیگه نمی بینیمشون.اما وجودشون تو زندگیمون از تابلوی تزیینی روی دیوار خیلی ضروری تره! حوصله نداشتم برم خونه...این روزها
زیر تلمبار انواع فشارهای روحی و جسمی و عصبی حال و حوصله ی زیادی ندارم...تا عصر
بیرون بودم.هوا فوق العاده بود.تو خیابون یکی از جلو میومد که شروع کرد برام شعرخوندن
(مزاحمت به شکل سنتی!) تو شعرش "بیا نازنین" داشت!
یک نازنین شیطون تو دلم می گفت تا شب نرم خونه
ببینم چی میشه اما اینقدر خسته بودم که گفتم بیخیال چه توقعاتی داری تو! ... رسیدم خونه. در زدم. در باز شد.
پشت در یه جفت کفش تازه دیدم.فکر کردم مهمون داریم.داشتم به خودم دلداری می دادم
که آهان حواسشون به مهمون داری بوده بندگان خدا وگرنه تا الان کلی دعوام کرده بودن
که کجا بودی؟؟؟
پی نوشت: به ندیده شدن عادت کرده
ام!
پی نوشت2: به قول یکی از
دوستانم: و من همچنان چون کوه استوارم...! بعد از مدتها یه خواننده ایرانی توسط من کشف شد که راضیم میکنه و میتونم لااقل
مدت کوتاهی به زبون مادریم آهنگ گوش بدم!افشین مقدم البته خواننده ای قدیمیه که
ترانه هاش توسط خواننده های جدید هم خونده شده و ترانه های با صدای خودش هم مجوز
پخش داره. خواننده های قدیمی هم مثل دانشمندای قدیمی مثل شاعرای قدیمی مثل فیلمای
قدیمی مثل جوونای قدیمی مثل پدرمادرای قدیمی و هرچیز قدیمی که متعلق به نسلهای قبل
از ما بودن پخته تر و انگار بهتر به نظر میرسن و اگر قضیه به همین شکلی باشه که به
نظر من میاد به معنی یه پسرفت زمانیه و از طرف دیگه شواهد نشون میده نسلهای جدید
نسبت به نسلهای قدیم از ضریب هوشی بالاتری برخوردارن و این تناقض دو طرفه یعنی بروز
یک نوع ژن تنبلی در ذات بشر مخصوصا ایرانی
ها که امیدوارم به زودی درمان بشه! پی نوشت: اگر دوست داشتید آهنگی خاص یا خواننده ی مورد علاقه تونو به من معرفی
کنید.







![]()
![]()
منم نتونستم خودمو
کنترل کنم خندم گرفت!
آقا پسره هم فکر کرد منم بله دیگه...آخرش دیگه داشت دعوامون
می شد منم محترمانه براش توضیح دادم که کاراته بازم و الانم دلم می خواد تنها باشم
و اگر یک قدم دیگه به طرف من بیای هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!
خوشبختانه زبون همو خوب فهمیدیم و بی خیال
شد و ولم کرد.نه! من واقعا ازون دخترای جیغ جیغو نیستم اما وقتی این مذکرها (از
نوع غیر مرغوبش
) بهم نزدیک می شن حالم یه جوری متحول می شه
...البته علت این قضیه منحصرا
خلوتی خیابون و تنها بودن من اون وسط بود و نه چیز دیگه! یک چند ساعتی(!) واسه
خودم قدم زدم و خیابونا و آدما رو نگاه کردم دیدم ساعت 5 بعد از ظهر شد و من اصولا
باید ظهر خونه می بودم اما تا الان هیچ کس هیچ خبری ازم نگرفته بود.دلم می خواست
اون موقع وقتی می رم خونه همه با نگرانی جلوی در منتظر واستاده باشن و هی همه به
هم دل داری بدن که نه حتما کاری براش پیش اومده الان دیگه پیداش می شه.(مثل تو
فیلما...
)
رفتم تو دیدم هیچ
خبری نیست و هرکس سرش به کار خودش گرمه و تازه فهمیدم که بعضیها برای بار
چندم در ماه اخیر کفش خریده اند! سلام کردم و قبل از شنیدن جواب رفتم تو اتاقم و
درو بستم.
بعضی وقتا دلم خیلی می خواد یکی به خاطر این دیرکردن ها دعوام کنه!
| Design By : shotSkin.com |

